امروز که تلفنی با تو صحبت کردم صحبت از رفتن کردی. بر خلاف همه موارد دیگر که حرف رفتن می زدی و باور نمی کردم، نمی دانم چگونه شد که امروز قلبم لرزید. لحظه ای زمانی را تصور کردم که دیگر صدای تو را نمی شنوم، دیگر برایم ادا در نمی آوری و دیگر مرا نمی خندانی. بغض گلویم را می فشارد...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 16:16 توسط شاهد
|
دلم برای همه چیزت تنگ شده است،
برای شکلک در آوردن ها، برای خنده هایت،
برای بودنت.
هر بار که می خواهم شماره ات را بگیرم دو دل می مانم میان دوست داشتنت و دوست داشتنت...
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 11:46 توسط شاهد
|
اینجا همه چیز تو را به یادم می آورند،
به ویژه هر آنچه شادی نهفته ای در بر دارد،
در نهایت غم، خنده هایت را به خاطر می آورم.
پی نوشت: نمی توانم تو را از ذهنم فراموش کنم.
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 15:39 توسط شاهد
|
سر در گمم میان بودن و نبودنت،
حیرانم میان دغدغه ها و غصه ها،
وقتی هستی سرشار از دغدغه ام،
وقتی نیستی مملو از غصه...
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:37 توسط شاهد
|
گاهی دچار فروپاشی می شیم، حتی اگه سرشار از هوش عاطفی باشیم، گاهی قوی ترین نیروی درون هم نمی تونه مانع از این فروپاشی بشه. به هیچ چیز در دنیا به اندازه این فلسفه اعتقاد ندارم که وقتی خوشبختم که کسی که دوستش دارم نیز خوشبخت باشد، حتی به قیمت بدبختی من، در آنصورت این بدبختی آخر همان خوشبختی اول است. بزرگترین چیزی که از درون منو مثل موریانه می خوره اینه که احساس خوشبختی رو در مورد او نمی بینم. از اینکه به راحتی خود را در همه محافل رها می کنه و حتی پس از گذشت زمانی حاضر به انجام هر کاری بشه به شدت ترس دارم. امروز بهش تلفن کردم. در فاصله این دو هفته و سه روز بعد از تلفن دو روز پیش این دومین تماس بود. با شادی برام تعریف می کرد، از بودن در خانه شهاب و دیگران، "دیشب که پیش شهاب بودم یه کاری کردم ( و می خندید )، مشروب خوردم، بعد شروع کردم به خندیدن، بلند و بدون اراده..." همه اینها را با خنده تعریف می کرد. یاد دو سال پیش افتادم که با جمعی چهار نفره به شمال رفته بودیم و با اقتدار اجازه نوشیدن مشروب رو بهش ندادم، حتی وقتی یکی از بچه ها لیوانی براش ریخت و به سمتش برد جلوش رو گرفتم. از نوشیدن مشروب توسط یک انسان ناراحت نمی شم و هیچ ترسی ندارم، اما برای او نگرانم، از طرفی رامتین با آن قلب پاک پیش از رفتنش همیشه سفارش می کرد که نگذارم او مشروب بنوشد. وقتی در تلفن امشب جریان نوشیدن مشروب رو برام تعریف کرد دچار همون فروپاشی شدم، با خودم گفتم هنوز فقط دو هفته از فاصله ما گذشته اما آدم های با ظاهر ساده و صمیمی، اما در حقیقت بی صفتانی که تحمل دیدنشان را ندارم به راحتی در طول همین مدت کوتاه او را وادار به انجام کاری کردند که سه سال تمام این اجازه رو بهش نداده بودم. بی اختیار در حالیکه او با خنده مست شدنش را تعریف می کرد اشکهایم جاری شد، برای لحظاتی نتوانستم حرف بزنم. "الو؟ چرا حرف نمی زنی...؟ الو؟..." تلاش کردم به خودم مسلط بشم، اشکهام رو پاک کردم، با صدایی که تلاش می کردم لحن چند دقیقه قبلش رو بهش برگردونم گفتم "بله، ببخشید، یه لحظه صدا قطع شد..."
بهم گفت" پولی رو که بهم گفتی برای کوه بذارم کنار هنوز نگه داشتم، هر وقت بخوای با هم می ریم، به آغوشت و به آرامشش نیاز دارم..."
و باز هم فروپاشی...
بهم گفت "دیگه نمی خوام به آینده فکر کنم، می خوام با حال خوش باشم، می خوام تا زمانی که لباس دامادیت رو نپوشیدی از بودن در کنارت لذت ببرم..."
و باز هم فروپاشی...
آه خدای بزرگ، ای کسی که هیچگاه حتی در سخت ترین لحظاتی که زندگی سهمگین ترین ضربات پتک رو بر پیکره ام وارد کرد به عظمتت، به شکوهت، به مهربانیت و به قدرتت حتی لحظه ای شک نکردم، امشب شبی سخت برام بود، امشب ضربات فراوانی را از جانب زندگی دریافت کردم، اما باز هم با نهایت عشق، با نهایت احترام و تواضع در دل زمزمه می کنم: "لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم"...
دچار فروپاشی درونی شده ام، یاریم ده...
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:46 توسط شاهد
|
اگه توانش رو داشتم،
باهاش فرار می کردم،
به جایی که یه ساحل آروم داشته باشه،
که هر ظهر تابستون ببینمش که با خنده هایی که از ته دلشه و یه مایوی زرد رنگ دوان دوان به سمت آب حرکت کنه و از خیس شدن فریاد شادی بزنه.
دوست دارم...
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:46 توسط شاهد
|
کاش می دونستی چقدر سخته وقتی در مورد رفتن "او" با کس دیگه ای حرف می زنیم. بعضی حقایق توی زندگی خیلی خیلی تلخ میشن. اونقدر که شاید طعم تلخشون رو تا ابد زیر زبونمون حس کنیم. امروز وقتی در مورد "او" تلفنی باهام حرف زدی و گفتی که در مورد برقراری ارتباطش با کس دیگه صحبت کردی، وقتی داشتم نماز می خوندم گریه ام گرفت، با خودم گفتم مگه میشه؟! یعنی هم آغوشی هفته پیش من و "او" آخرین هم آغوشی این رابطه عاشقانه بود؟!؟!؟!؟!؟ خیلی سخته که از عشقت به خاطر عشقت ببری. درسته که به خاطر خودش دارم ازش دل می کنم، به خاطر اینکه وقتی میره تفریح، میره پیک نیک یکی کنارش باشه که بتونه باهاش پز بده، بگه این هم همسر منه، دوست پسر منه، به خاطر اینکه وقتی میره مهمونی با تمام وجودش برقصه، کنار دوست پسرش، دوست پسر خودش، آره درسته که جدایی من از "او" به خاطر خودشه ولی سختـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.خیلی سخت. اصلا برام قابل تصور نیست که دیگه نتونم تنش رو لمس کنم، دیگه نتونم در پایان هم آغوشی اون لبخند ملسش رو ببینم.
ولی دوسش دارم، این یه عشق حقیقیه، پس حاضرم به خاطر عشقم از عشقم بگذرم. برام دعا کن که بتونم زیر این درد، این غم دوام بیارم. به ظاهر ِ سرد و محکمم نگاه نکن، از درون داغون میشم.
این حرفارو بذار به حساب یه درد دل. فقط دعا کن. اول برای "او" که خوشبخت بشه و بعد برای من که بتونم تحمل کنم...
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 16:5 توسط شاهد
|
زندگی را دوست دارم،
اجازه نمی دهم ناامیدی های دیروز بر آرزوهای فردایم سایه بیفکند . . .
+
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 16:44 توسط شاهد
|
هیچگاه به پایان فکر نمی کنم ،
اندیشیدن به پایان، حضور شیرین پدیده ها را تلخ می کند،
بگذار پایان غافلگیرم کند،
درست مانند آغاز . . .
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 7:59 توسط شاهد
|
زیبایی های زندگی را هرگز برای خود نیندوز ،
خرد ، نیایش ، عشق ، شادی ، خوشبختی ،
همه را در این زیبایی ها سهیم کن ،
اگر کسی را نداری ، مهم نیست ،
آنان را با سگ ها و تخته سنگ ها تقسیم کن ،
مهم این است که ببخشی و تقسیم کن . . .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 20:33 توسط شاهد
|